نیمه اول از ماه سیزدهم و عشق تاب بازی
پسر گلم، نیمه اول از ماه سیزدهمت هم گذشت...داری روز بروز شیرین تر و بامزه تر می شی و اونقدر کارای جدیدت زیاده که دیگه همش یادم نمی مونه و از طرفی هم تو اجازه نمی دی سراغ لپ تاپ بیام، فقط وقتی می خوای بخوابی می تونم یه سر به وبلاگت بزنم...
از جمله کارای جدیدت:
. تقریبا نیمه خیز می شی و سعی می کنی بلند شی
. دیروز سعی می کردی بری روی مبل!!!!!!
. یاد گرفتی تلویزیونو پشت سر هم خاموش روشن کنی و ما باید حواستو پرت کنیم و دورت کنیم و گر نه همچنان ادامه می دی.....
. رنگ قرمزو می شناسی و نشون می دی، اگه حوصله داشته باشی، ق هم می گی، یعنی قرمز:-))
. از 20 بهمن بابایی رو درست صدا می کنی، مثلا دیروز که مامان جون و خاله افسون در می زدن تو فکر کردی بابایی اومده و ذوق زده می گفتی: بابا بابا :-))
. خیلی وقتا منظورتو می رسونی، دیروز که از خواب پاشدی با توپت بازی می کردی که من گذاشتمت روی صندلی غذا تا بهت عصرونه بدم و تو هی توپتو می نداختی پایین و من برمی داشتم و بهت می دادم، تا عصبانی شدی و پرتش کردی پایین و با دستت پایینو نشون دادی و شکمتو هم بالا دادی و گفتی اااااااه یعنی منو بذار پایین
. وقتی از بازی خسته می شی، خودتو توی بغل من می ندازی و با دستت می زنی پشتم یعنی پاشو...
. گاهی وقتا یه پارچه میندازی روی صورتت و ما رو می ترسونی!!!!!تازه صدا هم در می یاری هوووووووووووو ما هم کلی می ترسیم !!!!و برعکس گاهی ما تو رو می ترسونیم که کلی هیجانی می شی و جیغ می زنی و می خندی و پارچه رو از روی سرمون می کشی:-))
. دوست داری انگشت مامانو گاز بگیری!!!! و اونقدر محکم می گیری که جای دندونات می مونه و وقتی من داد می زنم خوشت می یادو می خندی:-))))
. غذا خوردنت هم مثل قبله و هنوز من نفهمیدم چی دوست داری؟؟ اولین قاشق از هر غذایی رو که بخوری چه شیرین باشه، چه معمولی، قیافتو طوری می کنی که انگار تمر هندی خوردی:-((
با این که غذاهات انصافا خوشمزست ( البته اب انبه سن ایچ رو یه کمکی دوست داری)
. یکی از کادو های تولدت تاب بود که تو عاشقشی... و از اون روزی که وصلش کردیم یکی از سرگرمیای هر روز و هر ساعتته و دوست داری زمان تاب بازی با ما هم بازی کنی مثلا ما رو بگیری یا ما باهات دالی بازی کنیم :-))
این هم از عکس تاب بازی

این چند روز فقط تونستم از تاب بازیت عکس بگیرم، چون واقعا نمی ذاری و هر وقت دوربین دستم ببینی، فوری ازم می گیری...ا

. بعد از تاب، به بن تن دیوانه علاقه داری، هر چند اوایل ازش می ترسیدی!!!!
. بعد هم به ماشینا و چادر جنگلیو سه چرخه علاقه داری... از دیروز هم یه کوچولو از سرسره خوشت اومده:-))
. تمام فرشا رو بهم چسبوندیم و یه فضای تقریبا بزرگ برات درست کردیم تا تو بازی کنی و اطرافشو هم با هر چی دستمون اومده بستیم تا تو فرار نکنی!!! اما فقط کافیه یه کوچولو راه فرار ببینی از همونجا در می ری!!!! و می ری اشپزخونه یا حمام و....
. همچنان علاقه به صندلای رو فرشی من داری و تا ببینی از پام در اومده می دویی طرفش!!
. هر کس تلفن بزنه، باید فقط با تو حرف بزنه و گرنه بهت بر می خوره و گریه می کنی:-(((((
. کلا تازگی زیاد بهت برمی خوره و لب ور می چینی و چشات هم پر اشک می شه:-(( با این که کوچیکتر بودی زیاد اهل لب ور چیدن نبودی!!
. به سی دی ششم بی بی انیشتین خیلی علاقه پیدا کردی:-))
. دیروز رفتیم فروشگاه کودک خلاق، برات دفتر نقاشی و مداد رنگی، رنگ انگشتی... و دو تا از سی دیهای خاله ستاره رو خریدیم که اصلا از اهنگای خاله ستاره خوشت نیومد:-((
. هنوز اتلیه خوب پیدا نکردیم:-((
. چند روز پیش بالاخره تصمیم گرفتیم پتوی ابیتو ( عشقت رو )بشوریم چون خیلی کثیف بود و تو باید صبح و عصر بدون پتوی مورد علاقت می خوابیدی، اول که هر پتویی بهت دادیم با پات انداختی اون ور، بعد نق زدی و تا گریه هم رفتی ولی چون خوابت میومد به یکی رضایت دادی ولی تا زمانی که بیدار شدی حتی انگشت هم بهش نزدی:-0 در صورتی که پتوی ابیتو همش بغل می کنی و صورتتو فرو می بری توش!!!!
. خیلی از لباسات نپوشیده کوچیکت شده:-((






نیمه اول از ماه سیزدهم و عشق تاب بازی
